این است صلح من (۵)

خرید بک لینک

این است صلح من (۵) 

ساعت دوازدۀ چاشت بود و هوا نیز گرم. با عجله از میان کوچههای تنگ دشت برچی سوی جادۀ عمومی میرفتم تا سر وقت به امتحان دانشگاه برسم. در این کوچههای تنگ خیلی نگران بودم که مبادا از لولۀ تشابها ناگهان ادرار باد شود و ...

اندکی پیش رفتم و دیدم که دو موتر رو در رو گیر افتاده بودند. موتری که سوی جادۀ عمومی میرفت، داخل آن زنانی نشسته بودند که بسیار غلیظ آرایش کرده بودند و هی خود را پکه میکردند. سرنشینان موتر مقابل مردان جوان بودند. رانندهاش با خستگی و ناراحتی گفت که تا هنوز سهبار عقب رفته است و دیگر برایش هیچ حوصله نمانده است.

هر دو طرف لج کرده بودند که پس نمیروند و موترها را خاموش کردند. مردان از موترشان پایین شدند و حدود پنجاه متر دور شدند. مردی که رانندۀ موتر مقابل بود، نیز گفت که موترش را همینجا رها میکند و با تکسی به مهمانی میرود.

هر دو طرف به این کار خوشنود به نظر نمیرسیدند و نیاز به یک میانجی داشتند که از تصمیم نیمبندشان منصرف شوند.

با اشپلاق، سوی رانندۀ موتر مردان رفتم و آهسته گفتم: «میدانم که در این هوای گرم چندبار عقب رفتید تا راه دیگران باز شود؛ کار دشواریاست!» با اشاره به سوی رانندۀ موتر زنان، آهسته گفتم: «طرف به حدی بیشعور است که نه به فکر آبروی خود است و نه به فکر آبروی زنان. شما یک کاکگی کنید و به احترام زنان یکبار دیگر عقب بروید تا راه هر دویتان باز شود.»

با ناراحتی سوی موترش رفت و با صدای بلند گفت: «احترام استاد نمیبود، ولله اگر پس میرفتم!»

**؛*

نکته: اکثرِ طرفهای دعوا از خدا میخواهند که یک میانجی پیدا شود تا آنان از دعواهای پوچ و بینتیجۀشان بگذرند. ولی بعضیها واقعاً عاشِق دعواستند و حاضر اند از آبرویشان بگذرند، اما از دعوای پوچ و بینتیجۀشان نه.

#این_است_صلح_من!


حرف دل...

ما را در سایت حرف دل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1399 ساعت: 4:06

صفحه بندی